لبنان بودم. توفیق اگر شد، شما را از رهاورد سفر محروم نخواهم كرد. فعلا كه فرصت نيست. بايد به نمايشگاه مطبوعات برسم. در غرفه امتداد، شايد ديدمتان.
ياحق
ساعت سه بود كه وارد محوطة حوزة هنري شدم و توي جمعي كه براي ديدار آمده بودند، ديدارهاي قديميتر را تازه كرديم و راهي خيابان فلسطين شديم. حميد داوودآبادي با دهنمكي آمده بود. خوشوبشي كرديم و بعد از طي مراسم امنيتي! وارد حسينة امام خميني شديم. دهنمكي، جايش همان جلو و پيش از ما بهتران بود. رفت و كنار محمدرضا شريفينيا و سيدجواد هاشمي، جا گرفت. داوودآبادي هم كه بعدا شناسايي شد و خودش را رساند صف اول.
□
سر ساعت پنج آقا وارد شد. برنامه با تلاوت قرآن و شعر و مقدمة اكبر نبوي، مجري برنامه، آغاز شد. بعد هم قرارشد به ترتيب نوبتي كه از قبل تعيين شده، و لابد كلي هم كار كارشناسي روي آن انجام شده، عدهاي براي سخنراني كوتاه و اراية ديدگاهشان پشت تريبون بروند. مجري هم از سخنرانان خواست كه حرفهاي انتقادي و تند و تيزشان را توي همين جلسه مطرح كنند.
□
حبيبب احمد زاده، اولين نفر بود. يك خاطره نقل كرد از يك عمليات رواني كه در زمان حصر آبادان انجام داده بودند. اماننامههايي را براي عراقيها آماده كرده بودند و عكس امام را به آن الصاق كرده بودند ... بعد هم اشارهاي كرد به عملياتهاي مشابه اين عمليات در تاريخ و بعد هم تاكيد كرد كه: «نبايد حركتهاي نابجايي انجام شود كه باعث خشنودي دشمنان گردد.»
□
مرتضي سرهنگي نفر بعدي بود كه از تولد و نه پديد آمدن ادبيات دفاع مقدس در ايران سخن گفت: «ادبيات جنگ درسالهاي دفاع مقدس و بعد از آن ساخته نشده است، بلكه متولد شده است. بنابراين براي حفظ و يا رشد اين ادبيات نياز به وكيل و وزير نيست بلكه نياز به پدري است كه دلسوز باشد.»
□
مجري، كلي از صراحت لهجه انسيه شاهحسيني تعريف كرد و او هم پشت تريبون رفت. آدم گاه احساس ميكند... بيخيال... اول سلام علمالهدي و شهدا را به آقا رساند! و بعد از كار خودش گفت كه درباره شهيد علم الهدي مشغول يك فيلم است و بعد هم از علي شمخاني گفت كه بهترين كارش توي اين عالم سجده است! و در ادامه اين منتقد و نظريهپرداز صريحالهجه تصريح كرد كه «نبايد كاري كنيم كه شرمنده شويم!»
□
نفر بعدي، حميد شريفي، بود كه دربارة مشكلات حرفهاي خود، گرافيك، سخن گفت.
□
مجري، از دعوت مردي سخن گفت كه هنرمند نيست، اما با هنرمندان نشسته است و از او خواست تا دربارة مشكلات جامعه هنري كشور، به ارائه ديدگاههاي خود بپردازد!
سعيد قاسمي، هم كه استاد سخنوري است، بعد از ذكر داستاني از سخنراني فيدل كاسترو در سازمان ملل كه دستمالي را روي كرنومتر روي تريبون سازمان ملل انداخته بود و به جاي پنج دقيقه، يك ساعت صحبت كرده بود، شروع به صحبت درباره حركتهاي فرهنگي در كشور كرد. او معتقد بود «حركت فرهنگي در كشور مركز فرماندهي و يا خط مشخص مبارزه و دفاع ندارد. و بعد شعري حماسي از كاظم كاظمي خواند و انصافا فضاي جلسه را حماسي كرد:
خدایا اگر دستبند تجمل
نمی بست دست کمانگیر ما را
کسی تا قیامت نمی کرد پیدا
از آن گوشه کهکشان تیر ما را
ولی خسته بودیم و یاران همدل
به نانی گرفتند شمشیر ما را
ولی خسته بودیم و می برد طوفان
تمام شکوه اساطیر ما را
طلا را که مس کرد دیگر ندانم
چه خاصیتی بود اکسیر ما را
□
مسعود فراستي هم كه ظاهرا غير از انتقاد، كار ديگري به منصة ظهور نرسانده، به انتقاد از سينماگران و مسئولان و جشنوارههاي خارجي پرداخت و گفت: «در عرصه فرهنگ و سينما جريان پويايي كه ارزش ها و آرمانها را با خود داشته باشد نميبيند.» و در آخر هم از بعضي حضار خواست كه «خود را هنرمند ندانند» و فكر ميكنم داشت دهنمكي را نگاه ميكرد!
□
مجري برنامه، كه دائم اخطار ميداد صحبتها كوتاهتر شود، خودش شروع كرد به انتقاد از سخنرانان جلسه كه چرا صريح و منتقدانه حرفهاي دل خود را بيان نميكنند؟ راست هم ميگفت البته، جلسه بد جوري شده بود عرض اندام بعضي اهالي هنر كه ما اينيم. و البته نبوي خودش هم به به ايراد سخن پرداخت و از ضعف بودجهنويسي كشور در فرهنگ و سينما سخن گفت. و گمان كنم صحبتهاي ريز و درشت نبوي از مجموع صحبتهاي آقا اگر بيشتر نباشد، كمتر هم نشد.
□
دكتر سنجري، اگر صحبت نميكرد، فكر ميكردي، فاتحة فرهنگ نظام را خواندهاند و در مملكت هيچ كار هنري بعد از انقلاب صورت نگرفته است. او برخلاف برخي دوستان كه عرصه فرهنگ دفاع مقدس را خيلي منفي ديده بودند، مستدل و مستند به توليد فراوان برخي آثار مكتوب وتصويري در خصوص دفاع مقدس پرداخت و گفت: «مواظب باشيم فقط به درههاي عميق نگاه نكنيم؛ قلهها را هم بايد ديد. بعضي ضعفها نبايد ما را از قلههايي كه ايجاد كردهايم دور نگه ندارد.»
□
مجيد مجيدي، پشت تربيون قرار گرفت. توپش پر بود و گرا هم مشخص. اول اعلام كرد تبركا اينجا آمده و در عرصة دفاع مقدس توفيق فعاليت نداشته است! و بعد با لحني اندوهگين، از طعم روزهاي زيباي دفاع مقدس سخن گفت كه همه ما را دلتنگ ميكند «حال آن روزها من را دچار افسردگي ميكند.. هم اكنون بر ما چه مي گذرد؟ دوراني كه پر از شور و شعف بود. دوراني كه كسي زور نميزد صف اول باشد، نامش در تيتر اول باشد، همه تلاش ميكردند مخفيانه كار كنند، كسي نبيند كه چه كسي كفششان را واكس ميزند، مردمي كه نداشتهشان را تقسيم ميكردند. چي شد آن روزها؟ آن روزهاي زيبايي كه اسمشان را بگذاريم رؤياهاي سرزمين من، سرزمين ايران. انگار جنگ واقعي كه پر از كينه است، الان دارد اتفاق ميافتد. كسي آن موقع به كسي تهمت نميزد، همديگر را متهم نميكردند. حالا چرا اينجوري است.» بعد هم بغض كرد و گفت: «آقا ما دلتنگيم. آقا من حالم خوب نيست. كجا داريم ميريم؟ چرا به چنين روزي افتاديم. چكار ميكنيم؟ همه چي را داريم قطعهقطعه ميكنيم. آن رشادتها كجا رفتند؟ غرور ما را گرفته. ماچيزي از خودمون نداريم، هر چه داريم متعلق به شهداست و مرداني كه پايمردي كردند تا ما در عرصههاي مختلف قدم برداريم. قهرمان واقعي ما آنها هستند.»
و سپس دوباره با حالت بغض گفت «آقا من حالم خوب نيست. حال خيلي از فيلمسازها خوب نيست. خيلي از فيلمسازها امروز نيامدند و البته دليلش بيحرمتي نبود، بلكه مايل بودند در موقعيتي مناسبتر حضورتان بيايند و حرفهاشان را با آقا بزنند. همه دارد از دست ميرود... داشته و نداشتههاي ما دارد از بين ميرود. چرا همديگر را متهم ميكنيم. همه چي يكطرفه است. من همين جا اعلام ميكنم تلويزيون حق ندارد اصلا تصوير من را پخش كند. براي اينكه مجيدي را ميبرد در بلك ليست. من هيچي ندارم. هرچي دارم از مردم و انقلاب است. اگر درايت و تدبيرخردمندانه شما نبود هر كاري ميخواستند ميكردند. من آن ليست را ديدم. تلويزيون حق ندارد مخصوصا در مديريت جديد، حق ندارد تصوير من را پخش كند. همه ضررها بهخاطر اين است كه عصر خودمان را فراموش كرديم. به يك وضع نامتعادلي رسيديم، به يك وضع بياخلاقي، فضاي دروغ ، تهمت ... فيلمي كه من ساخته بودم سه بار اعلام كردم اين خانم هنرپيشه نيست اما سه بار در رسانههاي رسمي اعلام كردند هنرپيشه است ... چرا به اينجا رسيديم؟ بخاطر اينكه از ريشهها جدا شديم، تهي شديم. ريشههايي كه متعلق به ائمه معصومين است. روز به روز از معنويت فاصله گرفتيم، به شعار زدگي محض رسيديم، در آن دوران زيبا ما اينجوري نبوديم. اميدوارم به لطف پروردگار و خون شهدا و عزيزاني كه پشتوانه انقلاب بودند ما برگرديم به عصر خودمان، به باورهاي عصر خودمان كه ايران سربلند و پر از اميد داشته باشيم.»
□
سياهنماييهاي مجيدي كه تمام شد، آقا فرمودند: «آقاي مجيدي بهخاطر هنرمند بودنشان روح لطيف دارند و خيلي حساس هستند. من اين حرفها را قبلا هم از ايشان شنيده بودم و اشك ايشان را كه از خلوص بود ديده بودم. آن روزي كه روزهاي دفاع مقدس بود، همان روزها هم همين جور دعواها بود، خيال نكنيد نبود، به حافظه مراجعه كنيد. اين دعواها بود. خودم جبهه بودم وگاهي از تهران ميآمدند نكاتي را ميگفتند بعد ديدم در سالهاي 63، 64 ،65 هم بچهها در كتاب خاطرات خود نيز به آنها اشاره ميكردند. آن موقع كنار آن بهشت، جهنمي بود، الان هم كنار اين جهنمي كه شما حس ميكنيد بهشتهايي وجود دارد.
□
طلبه جواني، فضاي جلسه را عوض كرد: «آقا ما اعتراض داريم.» بعد هم از نحوه اداره جلسه و سطح ضعيف سخنرانيها گله كرد. اقا فرمودند: «من هم مثل يكي از شما حاضرين هستم و اگر به نحوه اداره جلسه اعتراض داريد بايد به آن آقا (مجري) بگوييد.»
□
صداي سردار مرتضي قرباني كه ته مجلس روي صندلي نشسته بود بلند شد. آقا او را به اسم كوچك ميخواند و از او ميخواست كه نظم جلسه را بر هم نزند، كه نشد. و مرتضي قرباني، شروع كرد به تعريف كردن يك خاطره، از همان ته جلسه. خاطرهاي را نقل كرد كه سه تا اسير زن گرفته بودند و ... بعد از نحوه شهادت يكي از پاسداران توسط ضد انقلاب گفت كه تمام لباسهايش را درآورده بودند و دريك مجلس عروسي با سيگار تمام بدنش را ميسوزاندند و او هم با هر آتش سيگار، نام يكي از اهلبيت(ع) را صدا ميكرد: يا زهرا، يا علي، يا...» بعد هم گفت كه هنر امروز با سالهاي دفاع مقدس فاصله دارد.
□
آقا فرمودند: «ايشان مرتضي قرباني فرمانده لشكر 25 كربلا هستند كه در آن زمان روزي پيش من آمدند و با لهجه اصفهاني گفتند: آقا چند تا اسير گرفتيم. آقا كنيزست!» و و انفجار ناشي از خندة حاضران. سپس آقا ادامه دادند: «خاصيت هنرمند اين است كه آنچه را چشم معمولي نميبيند ببيند. خاصيت دل لطيف هنرمند اين است كه شامه حساسش بوهاي بد را كه خيليها حس نميكنند حس كند و هشدار بدهد. اين رويه را كاملا تائيد ميكنم اين هشدارها براي من دلنشين است. اما مراقب باشيد اين نگاه بدبينانه و تا حدودي واقعبينانه شما را مايوس نكند. توقع و انتظار از شما هنرمندان زياد است و بدانيد كه ميتوانيد.»
□
وقت به سرعت داشت ميگشت. اگر اينطور ادامه پيدا كند، ديگر مجالي براي شنيدن سخنان آقا نبود. مجري، اعلام كرد كه چون وقت كم است، ممكن است برخي براي صحبت حذف شوند و در يك اشتباه بيادبانه، از آقا كسب تكليف كرد كه آيا به صحبتهاي حاضرين ادامه دهيم يا اينكه از محضر شما فيض ببريم كه آقا فرمودند هر جور برنامه را تنظيم كردهايد ادامه دهيد.
□
□
طالب زاده پشت تريبون بود: «ما نبايد حرفهاي مردم را فقط در تاكسي و اتوبوس بشنويم، بلكه بايد در رسانهها نيز بشنويم، اما در چارچوب قانون.» و از ضرورت راهاندازي شبكه مستقل براي پخش فيلمهاي مستند در خصوص مسائل سخن گفت و تاكيد كه با ضرغامي هم هماهنگ كردهام.
□
مجري آنگاه سيد مهدي شجاعي را پشت نربيون دعوت كرد. بعد هم كه خبري از شجاعي نشد، چشم گرداند توي مجلس تا شايد پيدايش كند. اما شجاعي، چند لحظه بعد، از پشت تريبون وارد شد و با صدايي ضعيف كه حكايت از بيمارياش داشت، گفت «قرار نبوده سخنران باشد، بنابراين مطالبي را آماده نكرده و فقط به جهت احترام و عرض ادب پشت تربيون قرار گرفته است. خداحافظ!».
□
يك نفر از وسط جمعيت بلند شد: «ما هنرمندان شهرستاني هميشه در اين مراسمها نقش سياهي لشگر را بازي ميكنيم. اين چه برنامهاي است. كسي كه حرفي براي گفتن ندارد، دعوتش ميكنند بيايد حرف بزند(ظاهرا منظورش سيدمهدي شجاعي بود)، او كه حرف دارد، وقت بهش نميدهند!»
جمعيت دو دسته بودند: گروهي ميخواستند سخنان آقا را بشنوند و گروهي هم ميخواستند كه صحبت كنند. يك آهنگساز هم اين وسط از بينظمي استفاده كرد و حرفهايش را زد كه موسيقي كجاي انقلاب است و من كجا؟ و...
□
حالا همان طلبة جوان معترض، خودش را رسانده بود به كنار تريبون و يك دقيقه هم وقت گرفته بود تا بگويد كه برخي سخنرانان ساده و كمعمق سخن گفتند و گله كند از برنامهريزان و از كارهاي طلبگي خودشان در گروه روايت سيره شهدا بگويد كه چند طلبه در مجالس روضه خواني به توصيف شخصيت شهداي جنگ نيز ميپردازند و روضهخواني براي شهدا را مثل روضهخواني براي امام حسين(ع) وارد منابر كردهاند و اين، حركت نويي در جهت خدمت به شهداست.»
□
مسافر آستانه نفر بعدي بود كه كه بعد از چند دقيقه عذرخواهي از اينكه وقت كوتاه است و بايد خيلي خلاصه صحبت كنم! گزارشي از وضعيت تئاتر را از روي كاغذ خواند.
□
مسعود دهنمكي هم كه يكي دو جمله از همان داخل جمعيت حرفش را زده بود، پشت تريبون قرار گرفت. وقت نبود و سريع سخن ميگفت. آقا دو سه روزه با ما تماس ميگيرند ميگويند هر چي انتقاد داريد، گله داريد توي اين جلسه بگيد. حالا هم كه فرصتي براي گفتن نيست. ما هم كه هر وقت انتقادي كرديم، بلا به سرمان آوردند. آقا با خنده فرمود: «شما كه هنوز حرفي نزديد!» و دهنمكي گفت: آقا منظورم توي شلمچه و جبهه بود. او به وجود جريان مافيا در سينما اشاره كرد و گفت: «برخي در سالهاي طولاني گذشته پولهاي فراواني گرفتهاند، اما اثر درخشاني ارايه ندادند.»
بعد هم با اشاره به اينكه آقاي ضرغامي خيلي به ما حال داده، به چشمهاي او نگاه كرد و با انتقاد از وضعيت حاكم بر صدا و سيما، به شوخي گفت: اگر توي جمهوري اسلامي، يكجا اصل 44 اجرا شده و خصوصيسازي شده كه آنهم در حوزة فرهنگ است. فرهنگ را به حال خودش رها كردهاند! (خنده حضار) و آنگاه از شهدايي گفت كه اول پا روي «من» گذاشتند كه بعد ميتوانستند پا روي «مين» بگذارند. و بعد ظاهرا با کنایه به حرفهای مجیدی، خطاب به آقا گفت: «اگر دل بعضيها گرفته، دل ما هم گرفته آقا... چرا از روي ما رد ميشوند و يا ما را هزينه ميكنند.»
دهنمكي با تحلیل وضعیت فعلی سینما، خروجی نیروهای آموزشدیده از این دروازه را غیر ارزشی و سکولارزده خواند و در پايان اظهار اميدواري كرد: «همانگونه كه درباره جنگ احد و تلخيهاي شكست آن صحبت ميشود روزي بتواند درباره تلخترين شكستهاي سالهاي دفاع مقدس نيز بهراحتي صحبت كند.
□
وقت داشت تمام ميشد. بعضيها آمده بودند كه از خودشان بگويند، هنوز داشتند سروصدا ميكردند و ميخواستند صحبت كنند، بعضيها هم بيستوچهار دقيقة باقيمانده را سپردند به مولايشان كه از جرعه جرعه كلامش لبريز شوند.
ضعیف بودن این گزارش دستوپا شكسته را بر من ببخشيد. چارهاي جز انتشار زودهنگامش نبود.
اين نوشته، تبليغ دكتر احمدينژاد نيست؛ برشهايي است از سفرنامه اندونزی.
... فرودگاه قطر، به لطف شركت هواپيمايي فعالش و آن هم به لطف تحريمهاي آمريكا مر ايران را، يكي از فرودگاههاي پرترافيك منطقه است. از دهلی بگير تا فرودگاه جان اف. كندي، از اين فرودگاه پرواز دارد. فرودگاه نسبتا بزرگي است با فروشگاهي كه البته اصيلتر از اين فرودگاه است و البته همه چيز از ماشينهاي گرانقيمت و لباس و طلاجات بگير تا انواع مشروبات الكلي و سيگار برگ، در آن به فروش ميرسد و امت واحده و غيرواحده، از همه جاي دنيا با حرص و ولع در حال خريدند. و شاید قياس آن با فرودگاه امام خمینی خودمان غلط باشد كه در اثر فشار دولتهاي استكباري و تحريم شيطان بزرگ، گرد غربت و مظلومي گرفته است و بعضي كشورها ظاهرا به رغم به صرفه بودن فرود در اين فرودگاه، ترجيح ميدهند هزينة بيشتر كنند تا اينكه در فرودگاهي به نام امام خميني بنشينند! شايد خيال ميكنند انقلاب اسلامي از فرودگاهها صادر خواهد شد!
رسانههاي اندونزي، اكثرا خصوصياند. بيش از 2500 راديو و 270 شبكه تلويزيوني توي اين كشور مشغول كارند. ظاهرا مجوز راديو گرفتن در جاکارتا، از مجوز مغازه گرفتن در تهران راحتتر است! و اين رسانههاي خلقالساعه، براي امرار معاش و بقاي حيات، دست به دامن تبليغات كالاهاي اروپايي و امريكايي هم ميشوند و بهرهگيري از جاذبههاي جنسي. و شايد فرصتي هم دست ندهد كه از سياست و اقتصاد چندان سخني بگويند.
مدير يكي از شبكههاي تلويزيوني ميگفت: هر يك ساعت بيست دقيقه آگهي بازرگاني پخش ميكنيم. و يكي از بچهها به شوخي درآمده بود كه: ما توي تهران به اين كار ميگوييم پخش فيلم در ميان آگهيهاي بازرگاني!
تيويوان. شبكه ورزش و تفريح بود كه البته خصوصي. تبليغات كالاهاي اروپايي (چطور و چگونهاش فرقي نميكند) سود سرشاري براي اين شبكه داشته. با وجود هزينههاي سنگين شبكه از نظر تجهيزات و فني، علاوه بر اينكه تمام هزينهها يكساله جبران شده، پول خوبي هم گير عوامل شبكه آمده. منبع اخبار اين شبكه سيانان بود و در شرايط حساس، مثل مسئلة غزه، الجزيره! شبكههاي ايراني را هم كه اصلا نميشناختند. لازم بود نشاني العالم و پرستيوي را بهشان بدهيم. (سيانان و الجزيره، هيچوقت از اسلام و خميني و انقلابش سخن نگفتهاند.)
تلويزيون ملي اندونزي هم دستكمي از بقيه نداشت. منبع اخبارش از ايران، سيانان بود! گفتم: مردم شما، تشنة فرهنگ ايران و آشنايي با انقلاب اسلامياند، نميخواهيد بخشي هر چند كوچك از برنامههايتان را به معرفي ايران و انقلاب اسلامي اختصاص دهيد، جوابم داد كه مردم ما چند مليتياند: هندو، بودايي، مسيحي و مسلمان. ما نميتوانيم مسلمانان را اولويت دهيم. البته شايد ميبايست آمار و اطلاعات اندونزي را يادآورش ميشدم. اندونزی بزرگترين كشور اسلامي است.

هيچكس براي اين مردم از اسلام و خميني و انقلابش سخن نگفته است، دشمنان خوبيهايش را وارونه جلوه دادهاند و دوستان فرصت واگفتن خوبيهايش را نداشتهاند. اما روي پيشخوان كتابفروشيها ميتواني كتابهايي پيدا كني با عكس امام خميني، مقام معظم رهبري و احمدينژاد و به قول خودشان «آيكون مقابله با نظام ظلم بينالمللي». اجوبهالاستفتاءات را هم كه البته يكي دو انتشاراتي جاكارتا چاپش كرده بودند و طرفه آنكه مشتري خوبي هم داشت و طرفهتر آنكه يك كتاب دربارة احمدينژاد، اينجا بيش از صدوپنجاههزار نسخه فروش رفته است. دو عنوانش را خريدم؛ هر چند از زبان سادهشان هيچ نميفهمم، الا كلمة «وارتاوان» كه يعني «خبرنگار».
يكي از بچههاي سفارت ميگفت: اينجا براي هر تظاهراتي، ربط و بيربط، مردم عكس آقا و احمدينژاد را روي دست بلند ميِكنند. سفارت ايران حساس شده بود. از چند نفر سؤال كرديم كه آقا اين عكسها را از كجا ميآوريد؟ اين تظاهرات شما چه ربطي به اين آقايان دارد؟ و جواب ميدادند كه اينها الگوي مبارزه با ظلماند!!!
مدير مسئول روزنامة رعيت مردكا، چنان عاشقانه از خميني و انقلاب اسلامي ميگفت كه انگار وسط مدرسة فيضية قم نشسته! ميگفت: من خميني را دوست دارم و آرزوي من و خانوادهام نماز خواندن در حرم حضرت معصومه است.
«گران مليا جاكارتا»، هتلي بينالمللي بود كه حتي براي پيدا كردن جهت قبلهاش، بايد همة دانشات را دربارة جغرافيا و هيئت و نجوم به كار ميگرفتي. توي كشوي اتاقهايش، تنها كتاب مقدسي كه ميتوانستي ببيني، انجيل و تورات به زبان انگليسي بود. اما اگر با كارگران هتل دمخور ميشدي، تمام عشقشان، امام بود و احمدينژاد. ميگفتند قهرمان حق هستهاي ايران!!!

توي خيابانهاي جاكارتا، ميتواني جواناني را ببيني كه روي لباسشان، عكسي از نماد مبارزه با استكبار است و وقتي با آنان صحبت ميكني برايت از ايستادگي ايران و خميني و كسي ميگويند كه ابرقدرتها را به خاك مذلت نشانده است.

لازم نيست خيلي چشم بگرداني براي ديدن كودكاني كه عكسي از امام خميني بر روي پيراهنشان نقش بسته است. براي مردمان اينجا هم اينطور صحنهها كاملا طبيعي است. «كم من فئه قليله...».
توي خيابانهاي جاكارتا، شبها همصحبت دستفروشاني شدهام كه تا صبح منتظر مشترياند تا ناني براي روز فرزندانشان فراهم كنند. اولش خيلي شگفتزده شدهام وقتي شنيدهام كه با بردن نام حضرت حجت (عج) ميگويند: «و جعلنا من خير اعوانه و انصاره و المستشهدين بين يديه»!
اقيانوس، آرام بود. خيليها را خواب غفلت در گرفته بود. اما در چين، ژاپن، تايلند، مالزي، سنگاپور، اندونزي و خيلي ديگر از كشورهايي كه شايد جايشان را هم روي نقشه ندانيم، داشتند براي فاطمة زهرا و مظلوميتش ميگريستند. شايد اين همان رازي باشد كه سيدمرتضي ميگفت «تنها به بهاي خون فاش ميشود.»

براي رسيدن به اندونزي بايد از خليج فارس بگذري. شايد با ديدن مانيتور هواپيما و نقشة جعلياش، ياد كسي بيفتي كه ميخواست «خرمشهر» را «محمره» كند و فاتحهاي بخواني براي شهداي جنگي كه انقلاب خميني كبير را جهاني كرد... بسم الله الرحمن الرحيم...
بازچاپ این نوشته در ستون گزارش خبرگزاری رسا
تازه از سفر رسيدهام و هنوز در حال و هواي منطقه استوايي اندونزيام. نه در هواي شرجي و گرمش، كه در هواي مردمي با قلبهاي ساده و پاك؛ مردمي كه دوست دارند ايران را بشناسند. مردمي با چهرههاي متفاوت، زبان ديگرگون و قلبهايي نزديك به قلبهاي ايرانيان. مردمي كه از عشق به خميني ميگويند و از كسي كه چهار سال است انديشههاي خميني را برايشان تداعي ميكند. مردمي به ستوه آمده از سلطه استكبار؛ مردمي كه عاشق مبارزهاند.
يادداشتها و عكسهايم از جاكارتا را در پستهاي بعديام بخوانيد... متشكرم
دوباره جنگ شروع شده؛ اما باز هم به غيرت صدام! اقلا توپ و تانك آورد و خودش هم آمد و چند تا تير زد و گفت ايرانيها الاند و بلاند و پدرشان را درميآورم.
كجاست صدام يزيد كافر، شاگرد خلف پنتاگوننشينان ممالك متحده كه ببيند همانها كه خرش كرده بودند و روانهاش كرده بودند به جنگ با بيشه شيران، خودشان عرضه اين را هم نداشتند كه اقلا رودرو، و آنها آنور جوي و ما اينور جوي، فحشمان بدهند و جوابي بشنوند يا نشوند...
دوباره جنگ شروع شده است؛ اما نامردي است اين جنگ. انفجار در رستوراني در يك كورهراه عراق و كشتن چند كودك و زن و مردي كه براي زيارت حسين ـ عليهالسلام ـ رفتهاند.
دوباره جنگ شروع شده است؛ اما اينبار هم چندتا از سران عرب كه سر در توبرة وايتهاوس دارند، شدهاند علمدار ميدان و شيعهزني ميكنند؛ فرقي نميكند كجا؛ بقيع باشد يا بحرين ايراني.
دوباره جنگ شروع شده است؛ اين بار نه بر سر خرمشهر، كه ميخواستند محمرهاش كنند، بلكه بر سر خليجي كه هزاران سال است فارسي است و ميخواهند عربياش كنند!
دوباره جنگ شروع شده است... نه، اصلا آیا جنگ، تمام شده بود كه دوباره شروع شود؟!
ميدان كجاست بسيجي؟ بجنب!
ببخشید این روزها سخت درگیر نمایشگاه مطبوعات بودم و فرصت نشد که حتی سری به دنیای مجازی بزنم.
هرچند بود و نبودمان یکی است.
فعلا...
صبح روز سهشنبه، يك خبر فوري با عنوان "عماد مغنيه پا به جهان گذاشت" در صدر اخبار شبكه تلويزيوني "المنار" لبنان قرار گرفت.
متن خبر چنين بود. "خداوند امروز يك نوه پسر، روزي شهيد عماد مغنيه كرد و خانوادهاش او را به نام پدربزرگش، عماد، نام نهادند".
هنوز چند ساعت از اعلام خبر به دنيا آمدن نوه شهيد عماد مغيه، فرمانده ارشد حزبالله نگذشته بود، كه اين خبر دهانبهدهان در ميان تودههاي مختلف مردم لبنان منتشر شد.
بدين ترتيب، كابوس عماد مغنيه، دوباره بر سر اسرائيل سايه افكند.

مرگ تدريجى است اين دردى كه دارى مىكشى
منتها با قرصهاى خواب، خوابت كردهاند
خواب مىبينى كه در «سردشتى» و «گيلانغرب»
خواب مىبينى كه بر آتش كبابت كردهاند
خواب مىبينى مىآيد بوى ترش سيب كال
پس براى آزمايش انتخابت كردهاند
«هيروشيما» تا «حلبچه» وسعت كابوس توست
خواب مىبينى مورخها كتابت كردهاند
خواب مىبينى كه مسؤولان بنياد شهيد
بر در دروازههاى شهر قابت كردهاند
از خدا مىخواستى محشور باشى با حسين(ع)
خواب مىبينى دعايت را اجابت كردهاند
خواب مىبينى كنار صحن «بابا يادگار»
بمبها بر قريه «زرده» اصابت كردهاند
قصرشيرينى كه از شيرينى ات چيزى نماند!
يا پلى هستى كه چون سرپل خرابت كردهاند
خوشه خوشه بمبهاى خوشهاى را چيدهاى
باد خاكى با كدامين آتش آبت كردهاند؟
با كدامين آتش اى شمعى كه در خود سوختى
قطرهقطره در وجود خود مذابت كردهاند
مىپرى از خواب و مىبينى شهيد زندهاى
با چه معيارى نمىدانم - حسابت كردهاند
به طور اتفاقي يكي دو قسمت سريال روز حسرت را ديدم. سريالي كه در آن افسانه بايگان، مكاشفه ميكند و داستان حول محور اين مكاشفه، بيننده نگونبخت را يكماه اسير خود ميكند.
تنها چند ثانيه پس از پايان اين قسمت سريال، افسانه بايگان، مهمان برنامه زندهاي بود كه لابد ميخواست مخاطبان اين سريال را بيشتر با خداوند گره بزند. در اين گفتوگوي زنده، حاجیه خانم بايگان با لباسهايي زننده، و ظاهري نه در شان سيماي جمهوري اسلامي ايران، با مجريان برنامه به گفتوگو نشسته بود!!!


افسانه بايگان در سريال، شخصيتي عرفاني و اخلاقي است، و لابد هدف از ساخت سريال هم تاثيرگذاري بر عوامالناس است كه نفس خويش را به محاسبه بكشند پيش از آنكه به محاسبه كشيده شوند. اما آيا دستاندركاران رسانه ملي كه اينهمه سرمايه و هزينه را تلف كردهاند كه رمضانالمبارك مردم را مباركتر كنند و تفريحاتشان را سالمتر، نميفهمند كه حتي بازيگري كه در نقشش فرورفته است، ذرهاي متاثر از پيام سريال نشده است، چگونه انتظار دارند كه ديگران تحت تاثير بازي او قرار گيرند؟!
بهراستي هدف از ساخت اينگونه سريالها در تلويزيون چيست؟ و اگر هدف مقدس است، گفتوگو با بازيگر اصلي سريال كه نميتواند خودش را جمعوجور كند برای چیست؟ آيا نميفهمند كه اين گفتوگو، تمام خاصيتهاي سريال را خواهد پوشاند ـ البته اگر داشته باشد؟ آيا واقعا كساني درصدد خيانتاند؟ يا ابلهاني افسار اين دجال تكچشم را به دست گرفتهاند، كه از ارتباطات هيچ نميفهمند؟
دستاندركاران رسانه ملي، اگر ارزش يك ثانيه تصوير را نميدانند، ميتوانند به شركتهاي ساخت پفكنمكي مراجعه كنند كه براي يك ثانيه تبليغ بيش از هشتصدهزار تومان هزينه ميكنند. و بهتر آنكه تا هنگامي كه هنرمنداني متعهد و ملتزم به دين نيافتهاند، گرد سوژههايي اينگونه نروند و دست از سر دين و ايمان مردم بردارند و به همان مستندسازيها كه گاه كارگرداناني متعهد دست به پردازش آنها ميزنند، بسنده كنند. و یا اینکه به همان راز بقا و زندگي و شكار جانوران بپردازند كه قطعا در اينگونه برنامهها، مخاطب بيشتر با عظمت خالق خويش آشنا خواهد شد.

